تبليغاتX
به نام خدایی که در این نزدیکیست



  چند شب پیش درشهرمان اصفهان(یا همان اسپاهان)   باران بارید. و من پیرمرد چرخ سواری را دیدم که   از خورجینش به عنوان چتراستفاده میکرد تا با آن   لباس های پوسیده کمتر طعم سرما را بچشد .   من در زیر باران دعا کردم :   خدایا دلهایمان را بارانی کن   پ ن 1 : یکی از دوستان بنده جدیدا مزدوج شدند   و چند وقتی دستمون بند بود. هی بد و بیراه میگفتیم به   زمین و زمان که آخر این چه وقتش بود و ما هزاران   راه نرفته داشتیم و .....    آخه این دوست متولد 68 بنده از یاران گرمابه و   رفیق غار اینجانب بودند و حالا که فکر میکنم میبینم   انگار علی موند و حوضش   پ ن 2 :  در 22 بهمن صحنه هایی را به چشم دیدم   که مرا یاد حیات وحش آفریقا می انداخت اما با   این همه در همان روز ما یکی شدیم و   یار دبستانی خواندیم و به خود بالیدیم    پ ن 3 : یاسین بخوانید برای یک مرد در این قحط   سالی مردی (یه صلوات کوچولو هدیه به روح پاک   آیت الله منتظری)   پ ن 4 : در این چند ماه اخیر نشان دادیم که میتوان   در سردترین فصل سال هم بهاری بود   پ ن 5 :اینی که دیر شد دلیل خیلی خاصی نداشت.   سرگرم مکتب و مکتبخونه هم نبودم.   فقط حسش نبودنوید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 16:18 توسط صو فی |